زندگی زیباست چشمی باز کن
ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم ، نه اینکه با هر قیمتی زندگی کنیم 
نويسندگان
[ جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]

[ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠٩ ‎ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]

یزید پس از معاویه بر تخت حکومت اسلامى تکیه زد و خود را امیرالمؤمنین

 

خواند، و براى این که سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبیت کند، مصمم شد

 

براى نامداران و شخصیتهاى اسلامى پیامى بفرستد و آنان را به بیعت با خویش

 

بخواند.

 

به همین منظور، نامه اى به حاکم مدینه نوشت و در آن یادآور شد که براى من از

 

حسین (ع) بیعت بگیر و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان .

 

حاکم این خبر را به امام حسین (ع) رسانید و جواب مطالبه نمود.

 

امام حسین (ع) چنین فرمود: انا لله و انا الیه راجعون و على الاسلام السلام اذا

 

بلیت الامة براع مثل یزید.

آن گاه که افرادى چون یزید،  بر مسند حکومت اسلامى بنشیند، باید فاتحه اسلام

 

را خواند.

 

امام حسین (ع) میدانست اینک که حکومت یزید را به رسمیت نشناخته است، اگر

 

درمدینه بماند به قتلش میرسانند، لذا به امر پروردگار، شبانه و مخفى از مدینه به

 

سوى مکه حرکت کرد.

 

آمدن آن حضرت به مکه، همراه با سرباز زدن او از بیعت یزید، در بین مردم

 

مکه و مدینه انتشار یافت، و این خبر تا به کوفه هم رسید.

 

کوفیان ازامام حسین (ع) که در مکه بسر میبرد دعوت کردند تا به سوى آنان آید

 

و زمامدار امورشان باشد.

 

امام (ع) مسلم بن عقیل، پسر عموى خویش را به کوفه فرستاد تا حرکت و واکنش

 

اجتماع کوفى را از نزدیک ببیند و برایش بنویسد.

 

مسلم به کوفه رسید و با استقبال گرم و بی سابقه اى روبرو شد، هزاران نفر به

 

عنوان نایب امام (ع) با او بیعت کردند، و مسلم هم نامه اى به امام حسین (ع)

 

نگاشت وحرکت فورى امام (ع) را لازم گزارش داد.

 

هر چند امام حسین (ع) کوفیان را به خوبى می شناخت ، و بی وفایى و بی

 

دینیشان را درزمان حکومت پدر و برادر دیده بود و میدانست به گفته ها و ب

 

یعتشان با مسلم نمی توان اعتماد کرد، و لیکن براى اتمام حجت و اجراى اوامر

 

پروردگار تصمیم گرفت که به سوى کوفه حرکت کند.

 

با این حال تا هشتم ذیحجه، یعنى روزى که همه مردم مکه عازم رفتن به منى

 

بودندو هر کس در راه مکه جا مانده بود با عجله تمام میخواست خود را به مکه

 

برساند، آن حضرت در مکه ماند و در چنین روزى با اهل بیت و یاران خود، از

 

مکه به طرف عراق خارج شد و با این کار هم به وظیفه خویش عمل کرد و هم به

 

مسلمانان جهان فهماند که پسر پیغمبر امت، یزید را به رسمیت نشناخته و با او

 

بیعت نکرده ، بلکه علیه او قیام کرده است .

 

یزید که حرکت مسلم را به سوى کوفه دریافته و از بیعت کوفیان با او آگاه شده

 

بود، ابن زیاد را (که از پلیدترین یاران یزید و از کثیف ترین طرفداران حکومت

 

بنى امیه بود) به کوفه فرستاد.

 

ابن زیاد از ضعف ایمان و دورویى و ترس مردم کوفه استفاده نمود و با تهدید

 

وارعاب ، آنان را از دور و بر مسلم پراکنده ساخت، و مسلم به تنهایى با عمال

 

ابن زیاد به نبرد پرداخت، و پس از جنگى دلاورانه و شگفت، با شجاعت شهید

 

شد.

 

و ابن زیاد جامعه دورو و خیانتکار و بی ایمان کوفه را علیه امام حسین (ع)

 

برانگیخت ، و کار به جایى رسید که عده اى از همان کسانى که براى امام (ع)

 

دعوتنامه نوشته بودند، سلاح جنگ پوشیدند و منتظر ماندند تا امام حسین (ع) از

 

راه برسد و به قتلش برسانند.

 

امام حسین (ع) از همان شبى که از مدینه بیرون آمد، و در تمام مدتى که در مکه

 

اقامت گزید، و در طول راه مکه به کربل، تا هنگام شهادت، گاهى به اشاره،

 

گاهى به صراحت ، اعلان میداشت که : مقصود من از حرکت ، رسوا ساختن

 

حکومت ضد اسلامى یزید وبرپا داشتن امر به معروف و نهى از منکر و

 

ایستادگى در برابر ظلم و ستمگرى است و جز حمایت قرآن و زنده داشتن دین

 

محمدى هدفى ندارم .

 

و این مأ موریتى بود که خداوند به او واگذار نموده بود، حتى اگر به کشته شدن

 

خود و اصحاب و فرزندان و اسیرى خانواده اش اتمام پذیرد.

 

رسول گرامى (ص) و امیرمؤمنان (ع) و حسن بن على (ع) پیشوایان پیشین

 

اسلام، شهادت امام حسین (ع ) را بارها بیان فرموده بودند.

 

حتى در هنگام ولادت امام حسین (ع)، رسول گرانمایه اسلام (ص) شهادتش را

 

تذکر داده بود.و خود امام حسین (ع) به علم امامت میدانست که آخر این سفر به

 

شهادتش می انجامد، ولى او کسى نبود که در برابر دستور آسمانى و فرمان خدا

 

براى جان خود ارزشى قائل باشد، یا از اسارت خانواده اش واهمه اى به دل راه

 

دهد.

 

او آن کس بود که بلا را و شهادت را سعادت می پنداشت .

 

خبر شهادت امام حسین (ع) در کربلا به قدرى در اجتماع اسلامى مورد گفتگو

 

واقع شده بود که عامه مردم از پایان این سفر مطلع بودند.

 

چون جسته و گریخته، از رسول الله (ص) و امیرالمؤمنین (ع) و امام حسن بن

 

على (ع) و دیگر بزرگان صدر اسلام شنیده بودند.

 

بدین سان حرکت امام حسین (ع) با آن درگیریها و ناراحتیها احتمال کشته شدنش

 

را دراذهان عامه تشدید کرد.

 

بویژه که خود در طول راه میفرمود: من کان باذلا فینا مهجته و موطنا على لقاء

 

الله نفسه فلیرحل معنا.هر کس حاضر است در راه ما از جان خویش بگذرد و به

 

ملاقات پروردگار بشتابد، همراه ما بیاید.

 

و لذا در بعضى از دوستان این توهم پیش آمد که حضرتش را از این سفر

 

منصرف سازند.

 

غافل از این که فرزند على بن ابى طالب (ع) امام و جانشین پیامبر، و از دیگران

 

به وظیفه خویش آگاه تر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده دست نخواهد

 

کشید.

 

بارى امام حسین (ع) با همه این افکار و نظریه ها که اطرافش را گرفته بود به

 

راه خویش ادامه داد، و کوچکترین خللى در تصمیمش راه نیافت .

 

سرانجام ، رفت ، و شهادت را دریافت .

 

نه خود تنه، بلکه با اصحاب و فرزندان که هر یک ستارهاى درخشان در افق

 

اسلام بودند، رفتند و کشته شدند، و خونهایشان شنهاى گرم دشت کربلا را لاله

 

باران کرد تا جامعه مسلمانان بفهمد یزید (باقیمانده بسترهاى گناه آلود خاندان امیه)

 

جانشین رسول خدا نیست، و اساسا اسلام از بنى امیه و بنى امیه از اسلام

 

جداست .

 

راستى هرگز اندیشیده اید اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرین حسین (ع) به

 

وقوع نمی پیوست و مردم یزید را خلیفه پیغمبر (ص) میدانستند، و آن گاه اخبار

 

دربار یزید و شهوت رانیهاى او و عمالش را می شنیدند، چقدر از اسلام متنفر

 

می شدند، زیرااسلامى که خلیفه پیغمبرش یزید باشد، به راستى نیز تنفرآور

 

است ... و خاندان پاک حضرت امام حسین (ع ) نیز اسیر شدند تا آخرین رسالت

 

این شهادت رابه گوش مردم برسانند.

 

و شنیدیم و خواندیم که در شهره، در بازاره، در مسجده، در بارگاه متعفن پسر

 

زیاد و دربار نکبت بار یزید، هماره و همه جا دهان گشودند وفریاد زدند، و پرده

 

زیباى فریب را از چهره زشت و جنایتکار جیره خواران بنى امیه برداشتند و

 

ثابت کردند که یزید سگباز و شرابخوار است ، هرگز لیاقت خلافت ندارد و این

 

اریکه اى که او بر آن تکیه زده جایگاه او نیست .

 

سخنانشان رسالت شهادت حسینى را تکمیل کرد، طوفانى در جانها برانگیختند،

 

چنان که نام یزید تا همیشه مترادف با هر پستى و رذالت و دناءت گردید و همه

 

آرزوهاى طلایى و شیطانیش چون نقش بر آب گشت .

 

نگرشى ژرف میخواهد تا بتوان بر همه ابعاد این شهادت عظیم و پرنتیجه دست

 

یافت .

 

از همان اوان شهادتش تا کنون ، دوستان و شیعیانش ، و همه آنان که به شرافت

 

وعظمت انسان ارج میگذارند، همه ساله سالروز به خون غلتیدنش ر، سالروز

 

قیام و شهادتش را با سیاهپوشى و عزادارى محترم می شمارند، و خلوص خویش

 

را با گریه برمصایب آن بزرگوار ابراز میدارند.

 

پیشوایان ما، هماره به واقعه کربلا و به زنده داشتن آن عنایتى خاص داشتند.

 

غیر از این که خود به زیارت مرقدش می شتافتند و عزایش را بر پا میداشتند، در

 

فضیلت عزادارى و محزون بودن براى آن بزرگوار، گفتارهاى متعددى ایراد

 

فرموده اند.

 

ابوعماره گوید: روزى به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع) رسیدم ، فرمود

 

اشعارى درسوگوارى حسین براى ما بخوان .

 

وقتى شروع به خواندن نمودم صداى گریه حضرت برخاست ، من میخواندم و آن

 

عزیز میگریست ، چندان که صداى گریه از خانه برخاست .

 

بعد از آن که اشعار را تمام کردم ، امام (ع) در فضلیت و ثواب مرثیه و گریاندن

 

مردم بر امام حسین (ع) مطالبى بیان فرمود.

 

و نیز از آن جناب است که فرمود: گریستن و بیتابى کردن در هیچ مصیبتى

 

شایسته نیست مگر در مصیبت حسین بن على ، که ثواب و جزایى گرانمایه دارد.

 

باقرالعلوم ، امام پنجم (ع) به محمد بن مسلم که یکى از اصحاب بزرگ او است

 

فرمود: به شیعیان ما بگویید که به زیارت مرقد حسین بروند، زیرا بر هر شخص

 

باایمانى که به امامت ما معترف است ، زیارت قبر اباعبدالله لازم میباشد.

 

امام صادق (ع) میفرماید: ان زیارة الحسین علیه السلام افضل ما یکون من

 

الاعمال .

 

همانا زیارت حسین (ع ) از هر عمل پسندیدهاى ارزش و فضیلتش بیشتر است .

 

زیرا که این زیارت در حقیقت مدرسه بزرگ و عظیم است که به جهانیان درس

 

ایمان و عمل صالح میدهد و گویى روح را به سوى ملکوت خوبیها و پاکدامنیها و

 

فداکاریها پرواز میدهد.

 

هر چند عزادارى و گریه بر مصایب حسین بن على (ع)، و مشرف شدن به

 

زیارت قبرش وبازنمایاندن تاریخ پرشکوه و حماسه ساز کربلایش ارزش و

 

معیارى والا دارد، لکن باید دانست که نباید تنها به این زیارتها و گریه ها و غم

 

گساریدن اکتفا کرد، بلکه همه این تظاهرات ، فلسفه دیندارى ، فداکارى و حمایت

 

از قوانین آسمانى را به ما گوشزد می نماید، و هدف هم جز این نیست ، و نیاز

 

بزرگ ما از درگاه حسینى آموختن انسانیت و خالى بودن دل از هر چه غیر از

 

خداست میباشد، و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضیه بپردازیم ، هدف مقدس

 

حسینى به فراموشى میگراید.
 

 

[ یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]

 

چون روز پنجشنبه نهم محرم الحرام رسید شمر ملعون با نامه ابن زیاد لعین در

 

امر قتل امام علیه السلام به کربلا وارد شد و آن نامه را به ابن سعد نمود، چون

 

آن پلید از مضمون نامه آگه گردید خطاب کرد به شمر و گفت مالک وَیْلَکَ

 

خداوند ترا از آبادانیها دور افکند و زشت کند چیزی را که تو آورده‌ای، سوگند با

 

خدای چنان گمان می‌کنم که تو بازداشتی ابن زیاد را از آنچه من بدو نوشتم و فاسد

 

کردی امری را که اصلاح آن را امید می‌داشتم والله حسین آنکس نیست که تسلیم

 

شود و دست بیعت به یزید دهد چه جان پدرش علی مرتضی در پهلوهای او جا

 

دارد، شمر گفت اکنون با امر امیر چه خواهی کرد؟ یا فرمان او بپذیر و با دشمن

 

او طریق مبارزت گیر و اگرنه دست از عمل بازدار و امر لشکر را با من گذار،

 

عمر سعد گفت لا وَلا کَرامَهَ لَکَ من اینکار را انجام خواهم داد تو همچنان

 

سرهنگ پیادگان باش و من امیر لشکرم، این بگفت و در تهیه قتال با جناب

 

سیدالشهداء علیه السلام شد.

 

شمر چون دید که ابن سعد مهیای قتال است به نزدیک لشکر امام علیه السلام آمد

 

و بانگ زد که کجایند فرزندان خواهر من عبدالله و جعفر و عثمان و عباس چه

 

آنکه مادر این چهار برادر ام البنین از قبیله بنی کلاب بود که شمر ملعون نیز از

 

این قبیله بوده جناب امام حسین علیه السلام بانگ او را شنید برادران خود را امر

 

فرمود که جواب او را دهید اگرچه فاسق است لکن با شما قرابت و خویشی

 

دارد، پس آن سعادتمندان با آن شقی گفتد چه بود کارت؟ گفت ای فرزندان خواهر

 

من شماها در امانید با برادر خود حسین رزم ندهید از دور برادر خود کناره گیرید

 

و سر در طاعت امیرالمؤمنین یزید (ملعون) درآورید.

 

جناب عباس بن علی علیه السلام بانگ بر او زد که بریده باد دستهای تو و لعنت

 

باد بر امانی که تو از برای ما آوردی، ای دشمن خدا امر می‌کنی ما را که دست

 

از برادر و مولای خود حسین بن فاطمه علیه السلام برداریم و سر در طاعت

 

ملعونان و فرزندان ملاعینان درآوریم آیا ما را امان می‌دهی و از برای پسر

 

رسول خدا صلی الله علیه و آله امان نیست؟ شمر از شنیدن این کلمات خشمناک

 

شد و به لشکرگاه خویش بازگشت.

 

پس ابن سعد لشکر خویش را بانگ زد که یا خلیل الله ارکبی و بالجّنه ابشری ای

 

لشکرهای خدا سوار شوید و مستبشر بهشت باشید، پس جنود نامسعود او سوار

 

گشته و رو به اصحاب حضرت سیدالشهداء علیه السلام آوردند در حالی که

 

حضرت سیدالشهداء علیه السلام در پیش خیمه شمشیر خود را برگرفته بود و سر

 

به زانوی اندوه گذاشته و به خواب رفته بود و این واقعه در عصر روز نهم محرم

 

الحرام بود.

 

شیخ کلینی از حضرت صادق علیه السلام روایت فرموده که آن جناب فرمود روز

 

تاسوعا روزی بود که امام حسین علیه السلام و اصحابش را در کربلا محاصره

 

کردند و سپاه اهل شام بر قتال آن حضرت اجتماع کردند، و ابن مرجانه و عمر

 

سعد خوشحال شدند به سبب کثرت سپاه و بسیاری لشکر که برای آنها جمع شده

 

بودند و حضرت امام حسین علیه السلام و اصحاب او را ضعیف شمردند و یقین

 

کردند که یاوری از برای آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند

 

کرد، پس فرمود پدرم فدای آن ضعیف و غریب.

 

و بالجمله چون جناب زینب سلام الله علیها صدای ضجه و خروش لشکر را شنید

 

نزد برادر دوید و عرض کرد برادر مگر صداهای لشکر را نمی‌شنوید که نزدیک

 

شده‌اند، پس حضرت سر از زانو برداشت و خواهر را فرمود که ای خواهر

 

اکنون رسول خدا (ص) را در خواب دیدم که به من فرمود تو به سوی ما خواهی

 

آمد، چون حضرت زینب سلام الله علیها این خبر وحشت اثر را شنید طپانچه بر

 

صورت زد و صدا را به واویلا بلند کرد، حضرت فرمود که ای خواهر ویل و

 

عذاب از برای تو نیست ساکت باش خدا ترا رحمت کند. پس جناب عباس علیه

 

السلام به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد برادر لشکر روی به شما آورده

 

حضرت برخاست و فرمود ای برادر عباس سوار شو جانم فدای تو باد و برو

 

ایشان را ملاقات کن و بپرس چه شده که ایشان رو به من آورده‌اند. جناب عباس

 

علیه السلام با بیست سوار که از جمله زهیر و حبیب بودند به سوی ایشان شتافت

 

و از ایشان پرسید که غرض شما از این حرکت و غوغا چیست؟ گفتند از امیر

 

حکم آمده که بر شما عرض کنیم که در تحت فرمان او در آئید و اطاعت او را

 

لازم دانید و اگرنه با شما قتال و مبارزت کنیم، جناب عباس علیه السلام فرمود

 

پس تعجیل مکنید تا من برگردم و کلام شما را با برادرم عرضه دارم. ایشان توقف

 

نمودند جناب عباس (ع) به سرعت تمام به سوی آن امام انام شتافت و خبر آن

 

لشکر را بر آن جناب عرضه داشت. حضرت فرمود به سوی ایشان برگرد و از

 

ایشان مهلتی بخواه که امشب را صبر کنند و کارزار به فردا اندازند که امشب

 

قدری نماز و دعا و استغفار کنم چه خدا می‌داند که من دوست می‌دارم نماز و

 

تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را، و از آن سوی اصحاب عباس در مقابل

 

آن لشکر توقف نموده بودند و ایشان را موعظه می‌نمودند تا جناب عباس (ع)

 

برگشت و از ایشان آن شب را مهلت طلبید.

 

سید فرموده که ابن سعد خواست مضایقه کند عمرو بن الحجاج الزبیدی گفت به

 

خدا قسم اگر ایشان از اهل ترک و دیلم بودند و از ما چنین امری را خواهش

 

می‌نمودند ما اجابت می‌کردیم ایشان را، تا چه رسد به اهل بیت (صلی الله علیه و

 

آله).

 

و در روایت طبری است که قیس بن اشعث گفت اجابت کن خواهش ایشان را و

 

مهلتشان ده لکن به جان خودم قسم است که این جماعت فردا صبح با تو مقاتله

 

خواهند کرد و بیعت نخواهند نمود. عمر سعد گفت به خدا قسم اگر این بدانم امر

 

ایشان را به فردا نخواهم افکند پس آن منافقان آن شب را مهلت دادند، و عمر سعد

 

رسولی در خدمت جناب عباس (ع) روان کرد و پیام داد برای آن حضرت که

 

یک امشب را به شما مهلت دادیم بامدادان اگر سر به فرمان درآورید شما را به

 

نزد پسر زیاد کوچ خواهیم داد و اگر نه دست از شما برنخواهیم داشت و فیصل

 

امر را بر ذمت شمشیر خواهیم گذاشت، این هنگام دو لشکر به آرامگاه خود باز

 

شدند

[ شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به خدا گفت : اگر سرنوشت مرا تو نوشتی ، پس چرا آرزو کنم ؟ خدا گفت : شاید نوشته باشم ، هرچه آرزو کند
موضوعات وب