زندگی زیباست چشمی باز کن
ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم ، نه اینکه با هر قیمتی زندگی کنیم 
نويسندگان

خدای عزیز!

به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟



خدای عزیز!

شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.



خدای عزیز!

اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفش‌های جدیدم رو بهت نشون میدم.



خدای عزیز!

شرط می‌بندم خیلی برایت سخت است که همه آدم‌های روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچین کاری کنم.



خدای عزیز!

در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام می‌دهد؟



خدای عزیز!

آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟


خدای عزیز!

آیا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟




خدای عزیز!

چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟



خدای عزیز!

آیا تو واقعاً منظورت این بوده که « نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟ » اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.




خدای عزیز!

بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود !!!!




خدای عزیز!

وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه‌ای نزنی.



خدای عزیز!

لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.




خدای عزیز!

برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم می‌دادی !!!!




خدای عزیز!

فکر می‌کنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.




خدای عزیز!

من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.



خدای عزیز!

از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بیشتر دوست دارم.



خدای عزیز!

برادرم یه چیزایی دربارۀ به دنیا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند. مگر نه؟




خدای عزیز!

من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم.



خدای عزیز!

ما خوانده‌ایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دینی یکشنبه‌ها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط می‌بندم او فکر تو را دزدیده.



خدای عزیز!

آدم‌های بد به نوح خندیدند « تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی می‌سازی » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو می‌کردم.


خدای عزیز!

لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می‌کنم.


خدای عزیز!

فکر نمی‌کنم هیچ کس می‌توانست خدایی بهتر از تو باشد. می‌خوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمی‌زنم.



خدای عزیز!

هیچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، دیدم. اون واقعاً معرکه بود.

[ چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]
خدای عزیزم 
 
اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،
 
زیباست (چون دلی زیبا داره)،
 
درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،
 
قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی)
 
و من خیلی دوستش دارم.
 
خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه.
 
خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما
 
و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشا ا... .
 
خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش,
 
 تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در
 
ناممکن ترین موقعیتها عاشقانه مهر بورزه.
 
خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما،
 
هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت
 
کمک بخواد)
 
و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم
 
برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد
 
بود.
[ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]

منم پروردگار پاک بی همتا ... منم زیبا ... که زیبا بنده ام را دوست میدارم ...

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید .

 تو را در بیکران دنیای تنهایان 

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟ 

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی. یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته می گویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی. ببینم من تو را از درگهم راندم؟

که می ترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت، خالقت، اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمی فهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان / قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم / قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید

تو را در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد ......

 

[ پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]

اگر خداوند تو را به لبه ی پرتگاهی هدایت کرد

نگران نباش ؛نگران

یا تو را از پشت سر خواهد گرفت

یا به تو پرواز کردن را خواهد آموختفرشته

[ پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم

فهمیدم که بیمارم ...

خدا فشار خونم را گرفت،

معلوم شد که لطافتم پایین آمده!


زمانی که دمای بدنم را سنجید،

 

دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

 

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم


تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

 

و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

 

به بخش ارتوپدی رفتم،

 

چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

 

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،

 

چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

 

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم،

 

معلوم شد که مدتی است صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن میگوید

 

نمی شنوم...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد،

 

و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم

 

از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است

 

استفاده کنم :

 

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.

 

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.

 

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

 

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.

 

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

 

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند :

 

رنگین کمانی به ازای هر طوفان،

 

لبخندی به ازای هر اشک،

 

دوستی فداکار به ازای هر مشکل،

 

نغمه ای شیرین به ازای هر آه،

 

و اجابتی نزدیک برای هر دعا.

جمله نهایی :

 

عیب کار اینجاست که من "آنچه هستم" را با " آنچه باید باشم " اشتباه می کنم،

 

خیال میکنم آنچه باید باشم هستم،

 

در حالیکه آنچه هستم نباید باشم ...

 

 

 

 

                                                                                      زنده یاد احمد شاملو

[ دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۳:٥٦ ‎ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]
خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد :
او میگوید آری و آنچه میخواهی به تو میدهد
او میگوید نه و چیز بهتری به تو میدهد
او میگوید صبر کن و بهترین را به تو میدهد
پس صبور باش زیرا تو لایق بهترینی ..
[ یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]

دخترکوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت .

با اینکه ها آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود ،

 دختر بچه طبق معمولِ همیشه ، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.

بعد از ظهر که شد ،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق

شدیدی درگرفت.

 مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان

بترسد

یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد ، تصمیم گرفت که با اتومبیل

بدنبال دخترش برود .

با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید ،

با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف

منزل در حرکت بود ،

ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می ایستاد ، به آسمان نگاه می

کرد و لبخند می زد

و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می شد.

زمانیکه مادر اتومبیل  خود را به کنار دخترک رساند ، شیشه پنجره را

پایین کشید و از او پرسید :

" چکار می کنی ؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟"

دخترک پاسخ داد،" من سعی می کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون

خداوند دارد مرتب از من عکس می گیرد."

[ چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠٠ ‎ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به خدا گفت : اگر سرنوشت مرا تو نوشتی ، پس چرا آرزو کنم ؟ خدا گفت : شاید نوشته باشم ، هرچه آرزو کند
موضوعات وب