تاريخ : پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : نجمه شریعتمداری

شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه

میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها

میذاشت و انعام میگرفت.

پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه …

رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و

گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه.

میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم

اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید.. دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست

پای جعبه میوه؛ تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست

نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید ! چند تا از

مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد !

راهش رو کشید رفت ...

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان ! پیرزن

ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو

برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و

انار …

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه... مُو مُستَحق نیستُم !

 

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به

هم نوع توجه کردن … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

 

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو

چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با

صدای لرزانی گفت :پیر شی ننه ... پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر

 

 



  • بیا اینجا
  • شرم
  • ضایعات