تاريخ : چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : نجمه شریعتمداری

در دهکده ای کوچک مردی زندگی می کرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله

هم بود. تمام آبادی مسخره اش می کردند. ابلهی تمام عیار بود و مردم کلی با او

تفریح می کردند. ولی او از بلاهت خود خسته شد. بنابراین از مرد عاقلی راه

چاره را پرسید.

مرد عاقل گفت: مساله ای نیست! ساده است:وقتی کسی از کسی تعریف کرد، تو

انکار کن.

اگر کسی ادعا می کند که «این آدم مقدس است»، فوری بگو: «نه! خوب

می دانم که گناهکار است.»

اگر کسی بگوید: «این کتابی معتبر است» فوری بگو: «من خوانده و

مطالعه کرده ام!» نگران نباش که آن را خوانده یا نخوانده ای٬ راحت بگو

«مزخرف است!»

اگر کسی بگوید: «این نقاشی یک اثر هنری بزرگ است» راحت بگو:

«این هم شد هنر؟ چیزی نیست مگر کرباس و رنگ. یک بچه هم می

تواند آن را بکشد.»

انتقاد کن٬ انکار کن٬ دلیل بخواه و پس از هفت روز به دیدنم بیا

بعد از هفت روز آبادی به این نتیجه رسید که این شخص نابغه است:

ما خبر از استعدادهای او نداشتیم و اینکه او در هر موردی اینقدر نبوغ

دارد:

نقاشی را نشان او می دهی و او خطاها را به شما نشان می دهد.

کتاب های معتبر را نشان می دهی و او اشتباهات و خطاها را گوشزد می

کند.

جه مغز نقاد شگرفی! چه تحلیلگر و نابغه ی بزرگی!

پس از هفت روز پیش مرد عاقل رفت و گفت: دیگر احتیاج به صلاح و مصلحت

تو ندارم. تو آدم ابلهی هستی!

تمام آبادی به این آدم فرزانه معتقد بودند و همه می گفتند: چون نابغه ی ما

مدعی است این مرد آدمی است ابله٬ پس او باید ابله باشد



  • بیا اینجا
  • شرم
  • ضایعات