تاريخ : چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ | ٤:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : نجمه شریعتمداری

دخترکوچکی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت .

با اینکه ها آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود ،

 دختر بچه طبق معمولِ همیشه ، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.

بعد از ظهر که شد ،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق

شدیدی درگرفت.

 مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان

بترسد

یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد ، تصمیم گرفت که با اتومبیل

بدنبال دخترش برود .

با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید ،

با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف

منزل در حرکت بود ،

ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می ایستاد ، به آسمان نگاه می

کرد و لبخند می زد

و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می شد.

زمانیکه مادر اتومبیل  خود را به کنار دخترک رساند ، شیشه پنجره را

پایین کشید و از او پرسید :

" چکار می کنی ؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟"

دخترک پاسخ داد،" من سعی می کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون

خداوند دارد مرتب از من عکس می گیرد."



  • بیا اینجا
  • شرم
  • ضایعات