تاريخ : پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩ | ٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : نجمه شریعتمداری

روزی روزگاری دختری در ایران زندگی می کرد که با جدیت درس نمی خواند. وی اصلا نمی دانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد . روزی از روزها ، قبل از امتحانات مدرسه، دوست این دختر به وی خبر داد که به سوالات امتحانی دست یافته است.

در حقیقت ، دختر می توانست برای شرکت در امتحان از همین ورقه استفاده کند. دختر کلیه پاسخ های ورقه را که در دست داشت حفظ کرد. با توجه به ضعف درسی وی گمان بر این بود که او در این امتحانات از نمره ٢٠ فقط ۴ نمره خواهد گرفت. اما او موفق شد در آزمون مدرسه نمره ١٩ بگیرد. این مساله باعث شد که دانش آموزان دچار تردید شوند که مبادا دختر در امتحان تقلب کرده است. با وجود این اتفاق معلم دختر را ستایش و تشویق و ابراز اطمینان کرد که وی از آن به بعد موفقیت های بیشتری به دست خواهد آورد. دختر نیز که هیجان زده شده بود ، شروع به گریه کرد. او از سخنان معلم بی نهایت خوشحال شده بود و دریافته بود که اگر خوب درس بخواند، افتخارات بیشتری کسب خواهد کرد. از آن به بعد، دختر برای آنکه ثابت کند تلقب نکرده است و برای اینکه معلمش را ناامید نکند، با جدیت درس می خواند و از لذت درس خواندن را احساس می کرد. چند سال بعد، او در یکی از دانشگاه های معروف و معتبر پذیرفته شد. در واقع بدون آن ورقه امتحان سرنوشت دختر این گونه تغییر نمی کرد و آینده خوبی در انتظار وی نبود. اما همان فرصتی برای دختر فراهم آورد و مسیر زندگی وی را متحول کرد . بعد از سالها، دختر به مدرسه بازگشت و برای معلم خود حقیقت را فاش کرد. معلم مهربان که دیگر سالمند شده بود، گفت: عزیزم، آن زمان می دانستم که تو تقلب کرده ای . زیرا توانایی های تو را می شناختم و می دانستم که تو نمی توانی نمره ١٩بگیری. اما فکر کردم که امکان دارد تو با استفاده از این فرصت بیشتر کوشش کنی. بدین سبب، تو را تشویق کردم و نسبت به تو اطمینان داشتم. دختر با شنیدن این سخنان به گریه افتاد. وی می دانست که در لحظه کلیدی حیات وی، معلم او را تشویق کرده و همین مساله راه زندگی وی را تغییر داده است. بله دوستان، در واقع، در زندگی ما اتفاقات و فرصت های زیادی رخ می دهد. لذا نباید به این آسانی این فرصت ها را از دست داد



  • بیا اینجا
  • شرم
  • ضایعات