تاريخ : دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : نجمه شریعتمداری

روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک دِه برد تا به او نشان

دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز

در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند .

در راه بازگشت و در پایان سفر ،مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد

مسافرتمان چه بود

پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!

پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟

پسر پاسخ داد:بله پدر!

و پدر پرسید :چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و

آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت

ندارد

ما در حیاطمان، فانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به

دیوارهایش محدود می شود،

اما باغ آنها بی انتهاست!

با شنیدن حرفای پسر ،زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر،

تو به من نشان  دادی که ما چقدر فقیر هستیم!.....



  • بیا اینجا
  • شرم
  • ضایعات