تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۳:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : نجمه شریعتمداری

مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟

 

پیرمرد: معلومه که نه!

 

- چرا آقا... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟!

 

- یه چیزایی کم میشه و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه

 

- ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟!

 

- ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا

 

دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟

 

- خوب... آره امکان داره

 

- امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و

 

تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی

 

- خوب... آره این هم امکان داره

 

- یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم

 

یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد

 

این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در

 

اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست

 

کرده

 

- آره ممکنه...

 

- بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که

 

باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت

 

بیاد

 

- لبخندی بر لب مرد جوان نشست

 

- در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش

 

می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما!

 

- مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد

 

- دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از

 

ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که باهات

 

ازدواج کنه

 

- مرد جوان همچنان نیش لبخندش بازتر شد

 

- یه روزی هر دوتاتون میاین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من

 

واسه عروسیتون اجازه می خواین

 

- اوه بله... حتما و تبسمی عاشقانه بر لبانش نشست

 


- پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته

 

گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه... می فهمی؟!

 

و پیرمرد با عصبانیت از مرد جوان دور شد ...

 

نتیجه اخلاقی : درسته با مـوبــایــلت راحت زندگی می کنی ولی ساعت مچی

 

بینوا هم شاید یه روزی برات شانس بیاره!

 

 



  • بیا اینجا
  • شرم
  • ضایعات