تاريخ : یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ | ۳:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : نجمه شریعتمداری
یک مرد جوان و موفق در کوچه ای در ماشین جدیدش رانندگی می کرد و مراقب
 
 
 
 
بود تا بچه ها را که از بین ماشین ها بیرون می پریدند ببیند تا ماشین جدیدش را
 
 
 
 
خراب نکنند. ناگهان سرعتش را کم کرد چون فکر می کرد کودکی را دیده است.
 
 
 
 
اما آن جا کودک نبود. سنگ بزرگی به ماشین او خورد و به آن صدمه ی جدی
 
 
 
 
وارد کرد. او توقف کرد و دنده عقب گرفت تا ببیند چه کسی سنگ را پرتاب
 
 
 
 
کرده. ناگهان با عصبانیت از ماشین پیاده شد و یقه ی آن کودک مقصر را 
 
 
 
 
چسبید و بر سرش فریاد کشید: چرا این کار را کردی بچه؟ این یک ماشین جدید
 
 
 
 
است و درست کرن این برایت گران تمام می شود.
 
 
 
 
پسر حالت عذر خواهانه ای داشت. گفت: آقا لطفا.من مجبور به پرتاب آن آجر
 
 
 
 
شدم چون کسی نمی ایستاد. بعد به جایی آن طرف تر اشاره کرد و با چشمانی پر
 
 
 
 
از اشک گفت: برادرم است. او از تپه افتاده و صندلی چرخ دارش واژگون شد.
 
 
 
 
من هم نمی توانم به او کمک کنم چون زورم نمی رسد.
 
 
 
 
مرد که داشت سعی می کرد بغضش را فرو دهد رفت و پسرک را دوباره روی
 
 
 
 
صندلی اش نشاند. سپس دستمالی در آورد و به زخم های او پرداخت.
 
 
 
 
وقتی از سلامتی پسر اطمینان یافت, به نماشای دو پسر که دست در دست هم به
 
 
 
 
خانه می رفتند ایستاد.
 
 
 
 
به ماشینش برگشت. خسارت به آن واضح بود. اما او هیچ وقت به خود زحمت
 
 
 
 
درست کردن آن را نداد. او می خواست که همیشه به یاد داشته باشد که نباید در
 
 
 
 
زندگی آن قدر تند حرکت کرد که دیگران مجبور شوند برای صدا زدن ما به ما
 
 
 
 
آجر پرتاب کنند
 
 
خدا در وجود همه ی ما زمزمه می کند. وقتی گوش نمی دهیم او مجبور است
آجری به سوی ما پرتاب کند. البته با ما است که گوش کنیم یا نکنیم .


  • بیا اینجا
  • شرم
  • ضایعات