|
زندگی زیباست چشمی باز کن ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم ، نه اینکه با هر قیمتی زندگی کنیم
| ||
|
مرد را به عقلش نه به ثروتش [ یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۳:٢۱ ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]
خراب نکنند. ناگهان سرعتش را کم کرد چون فکر می کرد کودکی را دیده است.
وارد کرد. او توقف کرد و دنده عقب گرفت تا ببیند چه کسی سنگ را پرتاب
کرده. ناگهان با عصبانیت از ماشین پیاده شد و یقه ی آن کودک مقصر را
است و درست کرن این برایت گران تمام می شود.
پسر حالت عذر خواهانه ای داشت. گفت: آقا لطفا.من مجبور به پرتاب آن آجر
شدم چون کسی نمی ایستاد. بعد به جایی آن طرف تر اشاره کرد و با چشمانی پر
از اشک گفت: برادرم است. او از تپه افتاده و صندلی چرخ دارش واژگون شد.
من هم نمی توانم به او کمک کنم چون زورم نمی رسد.
مرد که داشت سعی می کرد بغضش را فرو دهد رفت و پسرک را دوباره روی
صندلی اش نشاند. سپس دستمالی در آورد و به زخم های او پرداخت.
وقتی از سلامتی پسر اطمینان یافت, به نماشای دو پسر که دست در دست هم به
خانه می رفتند ایستاد.
به ماشینش برگشت. خسارت به آن واضح بود. اما او هیچ وقت به خود زحمت
درست کردن آن را نداد. او می خواست که همیشه به یاد داشته باشد که نباید در
آجر پرتاب کنند
خدا در وجود همه ی ما زمزمه می کند. وقتی گوش نمی دهیم او مجبور است
آجری به سوی ما پرتاب کند. البته با ما است که گوش کنیم یا نکنیم .
[ یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۳:۱٠ ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]
یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مىکرد
نگاه مىکرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوی، یکى از موهایم
سفید مىشود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده! [ پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠۱ ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]
حاکمی از برخی شهرها بازدید می کرد و هنگام دیدار از محله ما فرمود: شکایتهاتان را
صادقانه و آشکارا بازگویید و از هیچ کس نترسید، که زمانه هراس گذشته است!
دوست من ـ حسن ـ گفت: عالی جناب! گندم و شیر چه شد؟ تامین مسکن چه شد؟ شغل
فراوان چه شد؟ و چه شد آن که داروی بینوایان را به رایگان می بخشد؟
عالی جناب! از این همه هرگز، هیچ ندیدم!
حاکم اندوهگنانه گفت: خدا مرا بسوزاند! آیا همه اینها در سرزمین من بوده است؟ فرزندم!
سپاسگزارم که مرا صادقانه آگاه کردی، به زودی نتیجه نیکو خواهی دید.
سالی گذشت، دوباره حاکم را دیدیم، فرمود: شکایتهاتان را صادقانه و آشکارا بازگویید و
از هیچ کس نترسید، که زمانه، زمانه ی دیگری است!
هیچ کس شکایتی نکرد، کسی برنخواست که بگوید: شیر و گندم چه شد؟ تامین مسکن چه
شد؟ شغل فراوان چه شد؟ چه شد آن که داروی بینوایان را به رایگان میبخشد؟
تنها صدائی از میان جمع که پرسید: عالی جناب! دوستِ من ـ حسن ـ چه شد؟ [ پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٢:٥٩ ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی. این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند. این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی. دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز. برای خاطره های دم دستی. فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوش بحال ترین آدم روی زمینی. فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.
بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی.
[ پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٩ ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می
بست، چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هر بار که مرد مسیر خانه اش را
می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به
خاطر انجام آن خلق شده به طور کامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده
بود که فقط می تواند نصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم
گرفت با او حرف بزند: "از تو معذرت می خواهم.
تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای و فقط نصف
تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای"
مرد خندید و گفت: "وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن" موقع برگشت کوزه متوجه
شد که در یک سمت جاده در سمت خودش، گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: "می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو
ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.
این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می
دادی.
به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می
توانستی این کار را انجام دهی ؟!" [ پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٥ ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]
شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه
میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها
میذاشت و انعام میگرفت.
پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه …
رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و
گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه.
میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم
اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن …
برق خوشحالی توی چشماش دوید.. دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست
پای جعبه میوه؛ تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست
نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید ! چند تا از
مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد !
راهش رو کشید رفت ...
چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان ! پیرزن
ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو
برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و
انار …
پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه... مُو مُستَحق نیستُم !
زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به
هم نوع توجه کردن … اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد
پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو
چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با
صدای لرزانی گفت :پیر شی ننه ... پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر
[ پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٠ ب.ظ ] [ نجمه شریعتمداری ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||